پرش به محتوا

عیار مردانگی یک پسر ۱۵ ساله

    عیار مردانگی یک پسر ۱۵ ساله

    روایت شبی از نگاه مادری به مادری دیگر؛ شبی که میان عبادات سحری، نگاه‌ها و کلمات، راز تربیت پسری فاش شد که غیرتش از خانه فراتر رفت و پیش از آن‌که شهید شود، به عیار شهادت رسیده بود.

    ​ 

    به گزارش خبرنگار مهر، ساعت از یازده و نیم هم گذشته است و جمعیت دختران به انتظار مادرت نشسته‌اند که بیاید و بعد از روشن شدن وجودمان بعد از اقامه نماز، وجودمان را روشن‌تر کند . شنیده بودم پدرت بسیار پخته است و حرف‌های قشنگی می‌زند، اما این‌ها دخترند دیگر؛ حرف‌های یک مادر حتما برایشان توفیر دارد و این شد که مادرت میهمان‌مان شد… بچه به بغل یک چشمم به در بود و یک چشمم به ساعت که در باز شد و میهمان‌مان آمد. برای ثانیه‌هایی چشم در چشم هم شدیم. در چشمانش دنبال جواب انبوهی از سوالات مادرانه‌ام بودم. آخر من هم مادرم ،مادر دو تا پسر، شبیه مادرت.

    مانند عقربه‌ای که در قیر گیر کرده باشد، خیره مانده بودم و طفل شیرخواره‌ام اجازه کندن از زمین را به من نمی‌داد. مادرت مانند خورشید می‌تابید و من قابلیت استفاده از آن همه نور را نداشتم. از کنارم عبور کرد و من هنوز در همان نگاه مانده بودم. نماز تمام شد و روی صندلی‌ای نشست که برایش آماده کرده بودیم به صندلی تکیه داد و شروع کرد به صحبت. گفتم تکیه؛ از مادرت شنیدم که تو و برادر و پدرت آنقدر مرد بوده‌اید که خیالش راحت بوده و در همه بالا و پایین‌های زندگی به شما تکیه می‌کرده… اصلا آمده بودم که بفهمم قلق تربیت فرزند پسرش چه بوده ، پسری پانزده ساله که بیشتر از مردی چهل ساله می‌فهمید!!! اصلا باید می‌فهمیدم که چه شد تا برای یک ایران شدی تکیه؟! مادرت می‌گفت غیرتی بوده‌ای و همیشه حواست به او بوده؛ آمده‌ام ببینم که چه شد برعکس خیلی‌ها رگ غیرتت اینبار نه فقط برای مادرت که برای همه مردم سرزمینت باد کرد و قلبت برای کشورت این چنین کوبید!!!

    عیار مردانگی یک پسر ۱۵ ساله

    راستی مادرت از پدرت هم گفت که چقدر مقید بوده و گاهی سخت گیر از نماز صبحی که نباید قضا میشد تا لقمه حلال سر سفره !!! سریع در ذهنم پلی می‌سازم از عسرهایی که پدرت ساخت و مادرت همراهی کرد و برای تو یسری شدند در بلوغ فکرت شاید کلید همین باشد!!! شاه کلید تربیتت : ایمان قلبی و تعهد عملی پدرت و مادرت … آنقدر رشد کرده بودی که فقط سرت در کتاب درسی‌ات نبود و جاهای مهم دیگری هم بود مثلا در کتاب‌های متفرقه و زندگی نامه شهدا و کتاب گناهان کبیره آیت الله دستغیب!!! شنیدم که یکی از دوستانت را که ذهن پر از سوالی پیرامون انقلاب داشت را تا دم در خانه‌اش مشایعت کردی و برادرانه و خالصانه برایش صحبت کرده بودی تو چقدر مرد بودی پسر !!! گفته‌های مادرت امروز در ذهنم اعتراف نامه‌ای تنظیم می‌کند: شواهد دال بر این است تو قبل از اینکه شهید شوی، شهید بوده‌ای!!! اصلا می‌خواهم اعتراف کنم که آدم‌های زیادی در تاریخ آمده‌اند و رفته‌اند و ابراز مسلمانی کرده‌اند و در مجلس اهل بیت علیه‌السلام بسیار گریسته‌اند و وقت ابتلا و امتحان لغزیده‌اند ک همانا :اذا محصوا بالبلاء قل الدیانون!!! من از نحوه شهادتت و روایت‌های مادرت فهمیدم تو عیارت خیلی بالا بود و چه پدر و مادر تمام عیاری که تو را پروریدند و وقت ابتلا که شد اندکی به خود نلرزیدند!!! حالا من ماندم و چالش‌های زندگی و عیاری که معلوم نیست چند چند است … از مادری که در قنوتش از خدا می‌خواهد وقت ابتلا عیارش برود بالا!!!

    روایت درباره محمد سبحانی‌فر دانش‌اموز ۱۵ ساله‌ است که توسط صهیونی‌ها به شهادت رسید.

     

     

    منبع: خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *