آفتاب تابستان جان نگرفته بود که تهران با پرچمهای سرخ و ندای خونخواهی، حالوهوای مشایه به خود گرفت؛ جایی که جاماندگان اربعین، قدمهایشان را به نیت تجدید عهد با حسین علیهالسلام برداشتند.
خبرگزاری مهر – مجله مهر؛ عطیه جواره: ویدیوهای کوتاهی را که این روزها از پیادهروی اربعین در فضای مجازی منتشر میشود، یکییکی نگاه میکنم؛ قابهایی چندثانیهای اما پر از روایت. درست همانند لحظاتی از دستهایی که به ضریح امام حسین علیه السلام گره خوردهاند یا چهرههایی که خستگی راه را پشت اشکهایشان پنهان کردهاند و موکبهایی که با شربتهای خنک و چای عراقی، در میان زائران عشق و ارادت تقسیم میکنند. در میان همه این لحظات، ویدیویی تکصحنهای از خیل زائرانی که به سمت کربلا حرکت میکنند، بیش از همه توجهم را به خود جلب میکند. صدای ویدیو را بلندتر میکنم. نوای مداحی در فضا میپیچد: «روی قلب و چشم و پاهام، تاول عشقه، منم که خاکم، تو آسمونی، یه ذرهام من، تو کهکشونی، تو بیکرونی، تو مهربونی…»
چشمهایم را برای لحظهای میبندم و خودم را دور مانده از آن دیار عاشقی میبینم. از مسیری که میلیونها نفر در آن قدم میزنند و خاکش با اشک و عشق زائران عجین شده است. دورافتادگیای که این روزها، مرهمی جز پیادهروی اربعین در تهران برایش باقی نمانده است؛ مسیری که قرار است فاصله دلدادگان سید و سالار شهیدان را کوتاه و دلهای جامانده را به قافله عاشقان برساند. هنوز آفتاب تابستانی بهدرستی بر آسمان تهران ننشسته که مردم خود را به میدان امام حسین علیهالسلام رساندهاند. صدای قرائت زیارت اربعین در میدان پیچیده و جمعیت لحظهبهلحظه بیشتر میشود؛ جمعیتی از افرادی که هرکدام به دلایلی امسال در مسیر کربلا نیستند، اما از طرفی هم نمیخواهند از حالوهوای اربعین حسینی دور بمانند.

گوشهای میایستم. صدای زمزمه جمعیت در میدان میپیچد و من نیز همراه با آنان لب به دعا باز میکنم: «و سلام بر تو ای حبیب خدا، و سلام بر تو ای دوستدار و برگزیده خدا» بعد از اتمام زیارت، همراه با جمعیتی که قدمهایشان را به سمت حرم عبدالعظیم حسنی(ع) برمیدارند، حرکت میکنم. هنوز چند قدمی بیشتر برنداشتهام که سیل جمعیت، من را در خود غرق میکند. دریایی از انسانها که هرکدام پرچمی بر دوش دارند؛ پرچمهای سرخ خونخواهی که در باد به حرکت درآمدهاند و خیابانهای تهران را به صحنهای متفاوت از انتقام جویی از ظالمان بدل کردهاند.
تماشای این جمعیت، من را به یاد روزهایی میاندازد که مردم این سرزمین پشت سر گذاشتهاند؛ روزهای سخت و پرهزینهای که از جنگ دوازدهروزه تا روزهای تلخ دیماه و سومین جنگ تحمیلی، زخمهای عمیقی بر پیکره جامعه گذاشت. زخمهایی که با شهادت آقای شهید ایران بر جان مردم بیش از بیش نشست و با داغ کودکان میناب و تمام کسانی که در این مدت از میانمان رفتند سنگینتر شد. میان این فکرها، دود اسپند که در هوا پیچیده است، به صورتم میخورد و من را دوباره به خیابان بازمیگرداند. هرچه جلوتر میروم، جمعیت فشردهتر میشود. برای چند لحظه به کناری میروم. سرم را بالا میگیرم و دوباره به آسمانی که حالا درست در میانش آفتاب نشسته است نگاه میکنم. باد میان درختان قدکشیده خیابان میپیچد و کمی از گرمای سنگین روزهای نزدیک به چله تابستان را کم میکند. نور خورشید مستقیم بر جمعیت میتابد؛ بر چهرههایی که هرکدام داستانی از دلتنگی، امید و ایمان دارند.
در همین لحظه صدای مداحی بلند شده از یکی از موکبها توجهم را جلب میکند. نگاهم را برمیگردانم و ناگهان سینی بزرگی از لیوانهای شربت تازه و دستنخورده را در مقابل خود میبینم. پسر بچهای کوچک با کلاه مشکیرنگی که نام امام حسین علیه السلام روی آن گلدوزی شده، سینی را به زحمت در دست گرفته و نگاهش پر از شوق است. تشکری میکنم، لیوانی برمیدارم و او با خوشحالی چند قدم از من فاصله میگیرد. هنوز دور نشده که به سمت پدرش میرود و با صدای بلند میگوید: «بابا، بابا! دیدی برداشت؟ پس قول دادی سال دیگه من رو ببری کربلا!» پدر لبخندی میزند و دستش را روی موهای لخت و مشکی پسرش میکشد. گلویی تازه میکنم و دوباره در مسیر، همراه با دلدادگان حسین علیه السلام قدم برمیدارم؛ دلدادگانی که فرهنگ صبر، ایستادگی و تابآوری در برابر سختیهای زمانه را از مکتب پسر فاطمه(س) آموختهاند.
و اگر غیر از این است، کدام ملت میتوانست در برابر تمام روزهای دشوار، چنین محکم و استوار بایستد؟ آیا این ایستادگی ریشه در همان ایمانی که قرنهاست از کربلا، سینه به سینه در میان عاشقان علی علیه السلام و فرزندانش به ارث رسیده است، ندارد؟ جمعیت لحظهبهلحظه بیشتر به هم نزدیک میشود و این ازدحام از دوستداران حسین علیه السلام سوالی برای پرسیدن باقی نمیگذارند. حالا دیگر خیابان شبیه یک مسیر معمولی در تهران نیست بلکه گویی بخشی از راه مشایه در همین شهر دوباره جان گرفته است. اشکهایی که روی زمین داغ تابستان میچکند، سینیهای چای و شربت و هندوانهای که مدام میان زائران دستبهدست میشود و موکبهایی که هرکدام گوشهای از مسیر را برای خدمت آماده کردهاند، همه چیز را به یاد همان راه میاندازد که هزاران کیلومتر دورتر، میلیونها عاشق را به سوی کربلا میکشاند.

در میان این جمعیت، هر چهرهای قصهای دارد. مردی که آرام و بیوقفه با پای برهنه قدم برمیدارد؛ زنی جوان که کودکش را در آغوش گرفته و گاهی اشکهایش را با گوشه دست پاک میکند؛ پسری که زیر لب نام حسین(ع) را تکرار میکند و دستش را از شدت دلتنگی بر سینه میکوبد همه آمدهاند تا در این روزهای سخت و طاقتفرسا، خود را به همان روزنه امیدی برسانند که قرنهاست انسانهای خسته از ظلم و تاریکی را از ظلمات به سمت نور هدایت کرده است. راهی که مرزهای جغرافیا را کمرنگ میکند، فاصلهها را از میان برمیدارد و دلها را در حوالی کربلا به تپش درمیآورد.
نگاهم از تماشای این جمعیت و پرچمهای سرخ مزین به عبارت «یا لثارات الخامنهای» که در کنار پرچم ایران زمین درهم آمیخته شده و همه زیر پرچم مقدس لبیک یا حسین علیه السلام در امتداد هم موج میزنند و تصویری شبیه به دریایی عظیم از اراده، باور و ایمان را به رخ جهان میکشانند، سیر نمیشود. قدمهایم را آرامتر میکنم و همراه با نوایی که در خیابانهای تهران پیچیده، زیر لب زمزمه میکنم: «به سمت دریا تو میکشونی، دارم میام، نه، تو میرسونی، میون خیمت تو مینشونی، کجا برم من؟ تویی نشونی، نگفتههام رو خودت میدونی…»

بعد از چند ساعت، خستگی پاهایم من را مجبور میکند گوشهای در کنار دختری جوان بنشینم. لحظهای بعد، شکلاتی را از کیفم بیرون میآورم و به او تعارف میکنم. دختر جوان با صورتی که رد اشک هنوز روی آن پیداست به سمتم برمیگردد، شکلات را از دستم میگیرد و لبخندی میزند که در میان اندوه و دلتنگی نشسته است و آرام میگوید: «به حق همین عزای امام حسین(ع)، سال دیگه انشاءالله تو مسیر کربلا باشی.» سری تکان میدهم و دخترجوان در حالی که چیزی از وسایل کیفش را مرتب میکند، صحبتهایش را ادامه میدهد: «هر سال من این موقع کربلا بودم. ولی امسال حس کردم کربلا دوباره همینجا تو همین خاک تکرار شده. به همین خاطر تصمیم گرفتم بدون در نظر گرفتن جغرافیا، همینجا، تو خاک خودم، قدمبهقدم رو به نیابت از رهبر شهیدم بردارم.»
چند لحظه سکوت میکند. نگاهش را به مسیر مقابل میدوزد و گویی که از آخرین امیدش میگوید، ادامه میدهد:«ما هیچ امیدی جز خود آقا امام حسین نداریم. من مطمئنم که ایشون حواسشون به این مرز و بوم و این خاک هست. در مقابل هم ما چیزی نداریم جز همین گریهها و همین قدمها که تقدیمشون کنیم.» دستانم را در دستش میگیرد و با گرمی فشار میدهد. نگاهم را از او میگیرم و به موج جمعیت میسپارم؛ جمعیتی که گویی انتهایی ندارد و به صدای نوحهای که در خیابانهای تهران میپیچد، گوش میدهم «انا علی العهدی… ای پناه مردم هنگام بلاها، ای همه نیرویت از روضه زهرا، با شما میمانیم تا آخر قله، با شما میآییم تا مسجدالاقصی…»
منبع: خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
هلدینگ کاسپین استانبول | خرید ملک در ترکیه | صرافی معتبر ایرانی در ترکیه | خرید و فروش طلا در ترکیه | مهاجرت به ترکیه | واردات و صادرات در ترکیه | نیازمندیهای ترکیه | اخبار ترکیه | اخبار جهانی | توریست ایران | خدمات توریستی در ایران | تورهای گردشگری ایران | هلدینگ اول | خدمات کاریابی و فریلنسری و شغل | مرجع اطلاعات ایران (همه چیز در ایران) | کیف پول و خدمات مالی و پرداخت یار | اخبار ایران | تابلو زنده قیمت ارز در ترکیه و استانبول | صرافی آنلاین ترکیه | قیمت طلا و نقره در ترکیه | سرمایه گذاری در ترکیه | جواهرات در ترکیه | نرخ لحظه ای ارزها در استانبول | قیمت دلار امروز در ترکیه | قیمت دلار استانبول امروز | قیمت لحظه ای دلار | اخبار روز ترکیه استانبول | اپلیکیشن ISTEX | اپلیکیشن قیمت لحظه ای دلار و یورو و لیر و ارزها در ترکیه
