پرش به محتوا

مردی که نگذاشت یک جنگنده از بیت‌المال کم شود

    مردی که نگذاشت یک جنگنده از بیت‌المال کم شود

    شهید بابایی حتی حاضر نشد به واسطه شهادتش، یک جنگنده از بیت‌المال کم شود و به گونه‌­ای شهید شد که جنگنده‌­اش سالم به زمین نشست.​ 

    به گزارش خبرگزاری مهر، مدیریت حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس نیروی هوایی ارتش، به مناسبت سالگرد شهادت شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی یادداشتی منتشر کرد که به شرح زیر است: وقوع جنگهای اخیر علیه ایران عزیز، در کنار همه تلخیها و دشواریها ، خاطرات فداکاری و ایثار مردانی را برایمان زنده کرد که در تقویم پرافتخار کشورمان به عنوان اسطوره های ماندگار لقب گرفته اند. آنهایی که وقتی گوشهای از زندگی شان را در میدان رزم و دفاع از سرزمینمان مرور میکنیم، جای خالی شان را بیش از گذشته حس می کنیم و فراقشان درد سینه هابمان را سنگین تر می کند. مردانی که سالهاست نامشان خیابانها و کوچه هایمان را زینت داده اند.

    در کنار این دلتنگی ها، اما دوباره شیپور جنگ، نسل جدیدی را از جنس همان مردمان شجاع گذشته نمایان ساخت که در بزنگاه های این جنگ نابرابر، وقتی همان ایثار و شجاعت را در جوانان امروزی به نظاره نشستیم، دلمان قرصتر از پیش شد و ایمانمان به وعده های الهی مستحکم تر که «اِن تَنصُرُالله یَنصُرکُم و یُثَبِت اَقدَامَکُم».

    پانزدهم مرداد، سالروز شهادت خلبانی است از جنس غیرت و معنویت. شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی، اسطوره ای ماندگار در قامت یک خلبان شجاع، استاد اخلاق، رزمنده ای غیور و جوان ۳۷ ساله ایرانی که نامش در لابه لای برگ های جوانمردی نیروی هوایی ارتش نقش بسته است.

    سالروز عروج این شهید عزیز در سال۱۳۶۶ مصادف با عید قربان بود. آن روزها هم مثل همین ایام، کشورمان در توطئه شوم دژخیمان و بداندیشان، درگیر ودار یک جنگ بود و همه اذهان برای شکست بدخیمان و بیرون راندشان از خاک پاک مقدسمان بسیج شده بود. عباس که مهیای سفر معنوی حج شده بود تا در کنار همسر و سایر همرزمانش، طواف جان را به دور دیوارهای بلند و پر از نور کعبه انجام دهد، دلش نیامد که در شرایط سخت جنگ، وطن را تنها بگذارد و به سیر و سلوک معنوی در کنار خانه خدا بپردازد. او تصمیم گرفت تا عیدقربانش را در دل آسمان با نثار جانش انجام دهد و طواف دل را از نزدیکترین مسیر به رحمت الهی به نظاره نشیند. او سالها در میدان رزم آسمان حضور داشت و از دل همان آسمان به قربانگاه عشق شتافت.

    در حاشیه خاطرات ارزشمند این خلبان شهید که برخی را از دل آرشیو ماندگار گذشته ورق زدیم به صحبت هایی از مادر، همسر و همرزمان شهید بابایی برخورد کردیم که بازگو کردن آن خاطرات را بسیار جذاب و شنیدنی یافتیم.

    مادر شهید بابایی که زنی کامل و با وقار بود، در محله ای از شهر قزوین و در یک خانه ساده اما پر از نشاط زندگیاش را سپری کرد.در تصویری که از او به یادگار باقیاست در حالیکه در چهاردری اتاق باصفای منزل نشسته و چادر آبی منقش به گلهای سفید و روسریای که زیر گلویش آن را گره زده به سرکرده، زبان به بیان خاطراتی از فرزند شهیدش گشوده است. او با لهجه شیرین قزوینی میگفت: «اگر تمام دنیا هم بگردی، لنگه عباس پیدا نمی کنی» و انگار این حسرت فراق فرزند را می شد در عمق چشمانش به تماشا نشست. دیوارهای گلی اتاق، و طاقچه ای که تمثال امام حسین علیه السلام و قاب عکس حضرت امام خمینی رحمه الله علیه در آن جلوه نمایی می کند، نشان از سادگی و صفای منزلی دارد که عباس بابایی در آن رشد یافته است. مادر می گوید:

    «عباس که وارد ارتش شد، هروقت به مرخصی برمی گشت، از همان دالان ورودی درب منزل، دست به سینه به طرف من می آمد و به من احترام می کرد. او عاشق نماز و خواندن قرآن بود. همیشه سعی می کرد نمازهایش را در اول وقت بخواند. همیشه به او می گفتم یک عکس از خودت به من بده تا نزد خودم نگه دارم و در مواقع دلتنگی به آن نگاه کنم، در جوابم می گفت: باور کنید من عکسی ندارم ولی نگران نباش مادرجان، آنقدر عکس به تو بدهند که خسته شوی!».

    دوربین که می چرخد، دیوارهای حیاط خانه پدری شهید، مزین به عکسهای مختلفی از عباس و وقایع عاشوراست که همین ها حس بودن او را برای مادر زنده تر کرده است. مادر با قدم زدن در هر گوشه از حیاط با عکس فرزند شهیدش روبرو می شود و گاهی پای تابلوهای عاشورا می ایستد و روزهایی در خاطرش زنده می شود که عباس با پای برهنه در میانه هیئت پدری در رثای ارباب شهید نوحه سرایی می کرد و چقدر وصل شدن به خاندان اهل بیت علیهم السلام و نفس کشیدن در مکتب عاشورا، انسان را زودتر به عاقبت بخیری می رساند.

    در بخش دیگری از تورق این آرشیو ماندگار، سرکار خانم ملیحه حکمت (مرحوم)، هسمر شهید عباس بابایی برخی از خاطرات را اینگونه نقل می کند:

    «سیزده سال زندگی مشترک ما به واسطه وقوع اتفاقات گوناگون و جنگ تحمیلی، شاید به سیزده روز هم نمی رسد، چرا که عباس تمام وجودش را خالصانه برای خدمت به کشور به میدان آورده بود و همان عشق الهی که در وجود هردوی ما موج میزد باعث شده بود که سختی های زندگی به شیرینی تبدیل شود. بعضی روزها عباس آخر شب می آمد و صبح زود هم می رفت و همین هم برای ما غنیمت بود. همان حضور چندساعتهاش در منزل، حسابی روحیه ما را عوض می کرد.»

    « روزهای اول زندگی که هنوز عقدکرده بودیم، معمولا با فاصله از عباس حرکت میکردم. یک روز دیدم یک سنجاق قفلی برداشته و آستین من را به آستین خودش وصل میکند. با تعجب گفتم: چه کار میکنی عباس؟! در جواب سئوالم گفت: ناسلامتی ما عقدکردهایم. چرا اینقدر با فاصله از من راه می روی؟! »

    سرکار خانم حکمت، شهادت عباس و دوری از او را برای خودش و بچهها که دلبستگی شدیدی به عباس داشتند بسیار سخت میداند اودر ادامه خاطرات میگوید:

    «معمولا شبی نیست که به یاد عباس اشک نریزم وخاطراتش را مرور نکنم. اگر چه واقعا حضورش را در همهی کارها شاهد و ناظر میبینیم و کمکهای او را همیشه حس میکنم.»

    « عباس همیشه چه در نامه هایی که برایم می نوشت و چه زمانی که با هم بودیم سفارش می کرد که از قرآن و سخنان اهل بیت غافل نشوم و تنها مسیر روشن زندگی را از آنها بیاموزم. او عاشق تعزیه خوانی برای امام حسین علیه السلام بود و حتی زمانی که خلبان شده بود نیز در تعزیه هایی که پدرش آن را مدیریت م یکرد در نقش حضرت علی اکبرعلیه السلام ظاهر می شد.

    همسر شهیدبابایی در ادامه؛ از خاطرات روزهای نوجوانی عباس می گفت که چطور از همان نوجوانی درخدمت به مردم پیشقدم بود. خاطراتی از نظافت مدرسه ای که در آن درس می خواند به جای نظافتچی مدرسه که مدتها در بستر بیماری بود و ممکن بود هر آن به خاطر این ناتوانی، کار خود را از دست دهد تا کمک به مستمندان و اطرافیان.

    « سال ۱۳۶۶زمانی که قرار بود به سفر حج برویم، به شهید اردستانی گفت: مصطفی من فعلا نمیتوانم شما را همراهی کنم، انشاءالله سعی میکنم برای انجام اعمال اصلی حج خودم را برسانم. شما مراقب همسر من هم باشید. من خیلی ناراحت شدم و خطاب به او گفتم: چطور من تنها بروم و تو نمیآیی؟ عباس گفت: خلیج فارس شلوغ شده و من باید بمانم. انشاءالله اگر فراهم شد حتما یک روز قبل از عرفات می آیم. روز عرفات همچنان منتظر آمدن عباس بودم ولی خبری نشد. احساس میکردم هرکجا را نگاه میکنم او را میبینم»

    « روز تشییع جنازه عباس، خودم را به پیکر ایشان رساندم و به او گفتم: من را به خانه خدا فرستادی و خودت پیش خدا رفتی. از لابلای جمعیت خودم را به قبر رساندم تا بتوانم برای آخرین بار هم که شده چهره او را ببینم».

    سرتیپ خلبان حبیب بقایی که به سالها رفاقت و همرزمی با شهید بابایی افتخار میکند و خودش نیز از قهرمانان جنگ ۸ ساله است و سالیانی به عنوان فرمانده نیروی هوایی ارتش فعالیت میکرد؛ شهید بابایی را انسانی با اخلاق، و دارای رفتار و منشی پرجاذبه میداند که به واسطه همین خصوصیات خوب، اطرافیان همیشه شیفته او میشدند. سرتیپ بقایی در خاطراتش اینگونه نقل میکند که:

    «عباس خیلی کم صحبت میکرد و همیشه سعی میکرد تا شنونده خوبی باشد. او عاشق انسانها بود. ذره ای غرور و تکبر نداشت و یک انسان به تمام معنا مسلمان بود. عباس واقعا عاشق خدا بود و تمام کارهایش را برای قرب الهی انجام میداد. با وجود اینکه خلبان جنگنده بود اما مدام با بسیجیها حشر و نشر داشت. خیلی از مواقع با لباس بسیجی تردد میکرد و در جمع آنها حضور پیدا میکرد. هر چه قدر از نظر پست و مقام بالاتر میرفت ولی خودش را بیشتر میشکست تا مبادا دچار غرور نشود. بعضی مواقع در مسیر برگشت از پروازها، وقتی در ارتفاع پایین ازبالای سر یک روستایی نزدیک اصفهان عبور میکرد و میدید که وضعیت ظاهری خوبی ندارند، هر طور شده بود به سراغ آنها میرفت و برای آنها کمکهایی ارسال میکرد.»

    «سه چهار روز قبل از شهادتش تعدادی از خلبانها را جمع کرد و به گونهای صحبت کرد که انگار دارد به همه ما وصیت خود را بازگو میکند. شهادت عباس روز جمعه پانزدهم مرداد ماه مصادف با عید قربان و در زمان اذان ظهر گویی تکرار قصههای قرآن است و واقعا عباس در راه خداوند قربانی شد. او آنقدر رشد و تکامل پیدا کرده بود که دیگر این دنیا ظرفیت نگه داشتنش را نداشت ».

    در بخش دیگری از این خاطرات، سرتیپ خلبان علی محمد نادری که در آخرین پرواز شهید بابایی به عنوان خلبان کابین جلو در کنار شهید حضور داشت میگوید:

    «عباس عاشق خواندن دعا بود و صدای خاصی داشت. یادم هست وقتی در جمع ما دعا میخواند، تمام وجودمان سرشار از غصه میشد و اشک از چشمانمان سرازیرمیشد. او یک فرمانده مقتدر، تیزهوش و آیندهنگر بود و در پرواز بسیار خوب عمل میکرد. او که معاون عملیات نیروی هوایی بود به عنوان خلبان پیچیده ترین هواپیما یعنی اف ۱۴ نسبت به تربیت خلبانان جوان اهتمام جدی داشت. در آخرین پروازی که با شهید بابایی هم کابین بودم، به عنوان جانشین پایگاه شکاری تبریز مشغول فعالیت بودم. قرار شد که روز پنج شنبه در پایگاه حضور پیدا کنند و روز جمعه یک ماموریتی علیه نیروهای دشمن که در غرب سردشت مستقر بودند انجام دهیم. هدف از انجام این ماموریت این بود که هم به دشمن حمله کنیم و هم با مسیر برای انجام پروزاهای بعدی بیشتر آشنا شویم. روز جمعه من با شهید بابایی با یک فروند جنگنده اف ۵ برای انجام ماموریت حرکت کردیم. درطول مسیر، صدای عباس را می شنیدم که اشعاری از حضرت مسلم علیه السلام زمزمه میکرد. از بالای یک مسیر جنگلی در منطقه سردشت عبور میکردیم که شهید بابایی به من گفت: اینجا مثل بهشت است و خداوند را شکر میکرد. مدام داشت ذکر میگفت که یک آن انفجار شدیدی در داخل هواپیما شنیده شد و تمام اوضاع ما را به هم ریخت، هر چه صدا زدم صدایی از عباس نشنیدم. تلاش میکردم از طریق آیینه بتوانم کابین عقب را نگاه کنم اما چیزی نمی دیدم. با خودم گفتم شاید با چتر نجات بیرون پریده باشد. هواپیما را سریع به پایگاه رساندم و روی باند نشستم. وقتی که از کابین بیرون آمدم دیدم که به عباس به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسیده است»

    محو تماشای تصاویر و خاطرات بودیم که تصویری از پدر شهید بابایی نمایان شد. در حالی که لباس عزای فرزندش را به تن داشت درهمان اتاق ساده گلی که اینار عکش شهید بابایی نیز به تابلوهای طاقچه اتاق اضافه شده بود و در اطراف او خانوادهاش نشسته بودند این اشعار را در وصف شهید زمزمه میکرد:

    به خون غلطید عباسم چو عباس مطیع داورم الله اکبر

    اگر که بود مرا صدهزار همچو پسر به جان و دل بنمودم فدایی رهبر

    عباس آنقدر بزرگ بود که چیزی جز رضایت خداوند را طلب نمیکرد. او حتی در زمان خدمتش وقتی پیشنهاد فرماندهی نیروی هوایی را به او دادند از پذیرفتن آن امتناع کرد و شهید ستاری را برای این مسئولیت خطیر پیشنهاد داد.

    شهید سرلشکر منصور ستاری در یکی از سخنرانیهایش در توصیف شهید بابایی گفته بود که:

    «شهید بابایی حتی حاضر نشد به واسطه شهادتش، یک جنگنده از بیت المال کم شود و به گونه ای شهید شد که جنگنده اش سالم به زمین نشست».

    تبیین زندگی و شخصیت اسطوره های این سرزمین درس بزرگی است برای آیندگان که چطور باید این مسیر عزتمندی را طی نمود و در کنار حفظ وطن و آرمانهای اسلامی عزیز، در راه خدا قربانی شد.

    شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی در سال ۱۳۲۹ در شهرستان قزوین به دنیا آمد. او دوران تحصیل را در زادگاهش سپری کرد و به دلیل علاقه به حرفه خلبانی و علیرغم پذیرفته شدن در رشته پزشکی، در سال ۱۳۴۸ داوطلب تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد. وی پس از طی دوره مقدماتی پرواز برای انجام دورههای تکمیلی به آمریکا اعزام شد و در سال ۱۳۵۱ با درجه ستواندومی در پایگاه شکاری دزفول به عنوان خلبان جنگنده اف ۵ مشغول به خدمت شد. هم زمان با ورود هواپیمای پیشرفته اف ۱۴، شهید بابایی در دهم آبان ماه ۱۳۵۵ برای پرواز با این هواپیما انتخاب شد و به پایگاه هوایی اصفهان انتقال یافت. شهید بابایی در هفتم مردادماه ۱۳۶۰ از درجه سروانی به درجه سرهنگ دومی ارتقاء یافت و به عنوان فرمانده پایگاه شکاری اصفهان برگزیده شد. وی در نهم آذرماه ۱۳۶۲ به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب گردید و سرانجام در تاریخ هشتم اردیبشهت ماه ۱۳۶۶ بنا به درخواست حضرت آیت الله خامنهای رحمت الله علیه (رئیس جمهور وقت) و تصویب حضرت امام خمینی(ره) به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال مصادف با عید سعید قربان به شهادت رسید.

      منبع: خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency

    هلدینگ کاسپین استانبول | خرید ملک در ترکیه | صرافی معتبر ایرانی در ترکیه | خرید و فروش طلا در ترکیه | مهاجرت به ترکیه | واردات و صادرات در ترکیه | نیازمندیهای ترکیه | اخبار ترکیه | اخبار جهانی | توریست ایران | خدمات توریستی در ایران | تورهای گردشگری ایران | هلدینگ اول | خدمات کاریابی و فریلنسری و شغل | مرجع اطلاعات ایران (همه چیز در ایران) | کیف پول و خدمات مالی و پرداخت یار | اخبار ایران | تابلو زنده قیمت ارز در ترکیه و استانبول | صرافی آنلاین ترکیه | قیمت طلا و نقره در ترکیه | سرمایه گذاری در ترکیه | جواهرات در ترکیه | نرخ لحظه ای ارزها در استانبول | قیمت دلار امروز در ترکیه | قیمت دلار استانبول امروز | قیمت لحظه ای دلار | اخبار روز ترکیه استانبول | اپلیکیشن ISTEX | اپلیکیشن قیمت لحظه ای دلار و یورو و لیر و ارزها در ترکیه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *